زندگی افتاد از دستم کور شد چشمان آیینه تلخ شد شیرینی بادام
لب هایت زیر دندان های غیظ و
نفرت و کینه شکل سرگردانی ام بودی* دست هایت قالب دستان
تنهایم با وجودت، مهربان
بودم لحظه ی دیدارمان از
کار می افتاد کوب کوب قلب تیک تاک ساعت و انگشتهای من.. زندگی افتاد از دستم *شکل سرگردانی من بود/بوی غم می داد چشمانش(فروغ) پ.ن: چه باید کرد با یک دل خسته و زخمی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
نوشته شده در پنجشنبه ۱۳۹۲/۰۳/۰۲ساعت
21:55 توسط نعیمه ح|
آخرين مطالب
| Design By : Pars Skin |