چشمانت با من گفتند فردا روز ديگري است

کمی مجال بده

با تیغ در گلو هم حرف خواهم زد

این شعر سَر خورده

بر بالهای نسیمی سروده شده

که از بازی با موهایت خسته نمیشد

ولی من خسته شدم

از تکرار لبخندی که فقط

بخیه بود

بر فریادهای سیاه

نه، انتظاری از تو نیست

تو کودک پابرهنه ای

که روی هق هق شانه های مادرش می خندد

محبوب من بخند

بر خون گریه های دختری که نمی داند

با تیغ در گلو نمی شود حرف زد

که هر روز فراموش می کند

برجستگی های بدنش بیشتر از او حرف می زنند

حرف هایی که برایت شنیدنی ترند

نوشته شده در یکشنبه ۱۳۹۱/۱۲/۱۳ساعت 19:51 توسط نعیمه ح|


آخرين مطالب
» منو با خودم تنها نگذار
» کاملا منطقی
» پیدات میکنم
» موجیم که آسودگی ما. ..
» بعد مردن
» که فراموش بشی
» قبل و بعدها
» یأس
» بذار بخوابیم مادر
» بیراهه رو برگرد
Design By : Pars Skin